|
برای فرار از شهریور امسال چند روزی را زودتر از پاییز ، پاییز شده ام!
هر سال پاییز که می شود و مهر که می آید ؛ حال و هواي مدرسه و مخصوصا دوران كودكي ، در ته مانده ي خاطراتم زير و رو مي شود وگاهي خاطراتي را بياد مي آورم كه احساس مي كنم بعد از آنهمه سال ، براي اولين بار است كه بازيابي مي شوند...
شايد مي توانم بگويم زيياترين خاطره هاي من در ميان كتابهاي فارسي ابتدايي جا مانده است. در همان كتابهايي كه روباه و خروس را مي خوانديم...لاك پشت و لك لك ...و.و.وو
جمله سازي با كلمات را يادتان هست؟
بعد از آن دوران؛ هيچ آيا با خودتان تمرين جمله سازي با كلمه ها را انجام داده ايد؟
من كه تا چند روز پيش هيچ تمريني نداشتم.
اما چند روز پيش كه در ميان اينترنت و بصورت اتفاقي با تصوير خاطره انگيزي كه مشاهده مي كنيد مواجه شدم ، دلم براي كتابهاي آن روزهايم خيلي تنگ شد.
مي دانستم كه خيلي از آنها را مادرم درون جعبه و در پستويي خاك گرفته نگاه داشته است.
سراغ پستوي خاك گرفته ي خانه ي قديمي مان رفتم و آنقدر در ميان خيل كتابهاي خاك گرفته اي كه بعضي از آنها را موش جويده و يا رويشان عنكبوت تار بسته بود ، گشتم تا موفق شدم كه فارسي دوم دبستان خودم را پيدا كردم...
هنوز بوي خوش كودكي از ورقهايش به مشام مي رسد...
كتاب را برداشته و به خانه آمدم و يك به يك ورق ها و صفحه ها را كه نگاه مي كردم ، هر كدام از آنها زبان گشوده و با لهجه ي شيرين كودكي ـ آن روزهايم سخن مي گفتند...
در يكي از صفحاتش با با مداد نوشته بودم :
" دوشنبه ي بعد خانوم معلم ورقه ها را خط مي زند. بايد از اين چيزها يك جمله نوشته باشم .{بز -فرهنگ- گاو-بد- خر - آدم- خوب } مهم: هر كس خوب نوشته باشد خانوم جايزه مي دهد

افسوس ورقه اي را كه ببينم آن روزها چه جمله اي با اين كلمات نوشته ام را ندارم. اصلا نمي دانم آن ورقه را خانوم معلم پس داد يا نه....و اگر پس نداده آيا ...؟
تصميم گرفتم حالا بعد از آنهمه سال ؛ دوباره با اين كلمه ها جمله اي بسازم. اما هر كاري مي كنم جملاتم بدون غرض از آب در نمي آيند كه نمي آيند....
براي همين از دوستان عزيزم در پست قبلي تقاضا كردم تا با آن كلمه ها جمله اي بسازند و توضيحات درون ذهنشان را در مورد جمله اي كه مي نويسند در متن وبلاگ من به يادگاري بگذارند.
يكبار ديگر از همه ي دوستان عزيزم تقاضا مي كنم كه جمله اي با كلمه هاي اشاره شده بسازند و در اينجا بنويسند.
دوست بسيار خوبم صادق عزيز ؛ نويسنده ي وبلاگ دانه اولين توتياي چشمهايم را با اين نوشته ي زيبايش به ارمغان آورد. لطفا اين اصفحه را بخوانيد و در همانجا نظر ارزشمندتان را بنويسيد. |